رهايم ساختي!
هر بار مرا كشيدي
و هر بار بيشتر رهايم كردي.
در ميان هجوم بادهاي سهمگين
فريادهايم شنيده ات نيامد،
همانگونه كه
ترك هايم ديده ات.
و به ناگاه
- خسته از اين بازي-
با فرفره اي كه در جيب داشتي،
بي خيال رفتي....
و من
محبوس در لابلاي شاخه هاي درختي پير
هربام تا شام
رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را
بر تنم به نظاره مي نشينم!
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:1  توسط پارمیدا
|
کیف و کتاب و مدرسه
درس و کلاس هندسه
کاشکه به اخر نرسه
دنیا به بن بست نرسه
وقتیکه خرداد میرسه
اگه تقلب نرسه
نمره به یه 10 برسه!
مامان با کفگیر میرسه
اما اینام ته میکشه
بچه به کنکور میرسه
یا قبوله یا میمونه
اما یه چیزی بدونه
مهم چیه؟ که میمونه
یه دوست توی زندگیه
همون رفیق و همدمه
که تا ابد با ادمه!!!

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 18:14  توسط پارمیدا
|
شکستی
قلب منو.......
نشکنه قلب تو کسی ..!!!!
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط پارمیدا
|
گفتم دوست دارم
پس مثل بارون رو سبزه زار قلبم ببار تا مثله بیابون نشه

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:37  توسط پارمیدا
|
وقتی امتحان داری
تقویم را روی چشمانت بچسبان
دخترم سعی کن درسهایت را به موقع بخوانی .سعی کن هیچ وقت دقیقه نودی نباشی مثل مادرت .سعی کن حداقل موقع امتحانات با خبر باشی که امروز چندم برج است .اینجوری نباشد که ساعت 9 شب بفهمی که امتحان پس فردا نیست و فردا صبح است ، باز هم مثل مادرت .سعی کن موقع امتحانات وبلاگت را آپدیت نکنی و اصلا حدالامکان کانکت نشوی .دخترم این را در نظر داشته باش که ،دختر خوب کسی است که از تجربیات مادرش عبرت بگیرد و آنها را تکرار نکند.

+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 17:23  توسط پارمیدا
|